Translate

۱۳۹۴ آبان ۱۴, پنجشنبه

آغاز كلام

نميدونم از كجا بايد شروع كنم. 
اين اولين بار نيست كه وبلاگ نويسى ميكنم. 
قبل از اون وبلاگ سواك رو مديريت مى كردم. 
البته تو ايران نه اينجا. 
سواك عشق زندگيم. 
كسى كه منو از بيراهه اى كه توش بسر مى بردم نجات داد. 
آخ كه چقدر دلم هواشو كرده. 
چقدر دلم مى خواد صداشو بشنوم. دستشو بگيرم و با حرفاش آرامش بگيرم. 
دعا مى كنم هرجا كه هست سالم باشه، خداى پدر فرزنداشو دوست داره، اجازه نميده سواك حالش بد شه. 
الان كه دارم اينارو مينويسم هم خوشحالم ، هم ناراحت. 
ناراحت واسه نبود سواك
خوشحال واسه بودن پدر ، پدر آسمونيم. 
از شما دوستان يه خواهش دارم. اين كه واسم دعا كنيد، من از خداى پدر خواستم، از عيسى مسيح خواستم. وبازم ميطلبم،ميدونم كه پدر هوامو داره. 
دوستان سرتونو درد نميارم، قصه من سر دراز داره. 
شايد فردا يا فرداهاى ديگه واستون سفره دلمو باز كنم، دوستون دارم. 
بركت خدا با همتون باشه. 🙏❤️

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر